پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

پارسا و مهرسا

وطنم

مامانم ميگه وطنت رو دوست داشته باشه حتي اگه تو شهري كه زندگي ميكني تو كل سال فقط 3 روز هوا پاك باشه واكسن يك سالگيت رو بدليل نبود واكسن در يك بيمارستان خصوصي 10 روز ديرتر بزني اميدوارم وقتي بزرگ شدم  هيچ كدوم از اين حتي اگه ها نباشه ومن همچنان وطنم رو دوست داشته باشم ...
23 بهمن 1390

روزی که امدی....

سال 1389  ساعت7:50 چهارشنبه13 بهمن یکی از فرشته های آسمونی . . . سال 1390 ساعت 18 پنجشنبه 13 بهمن یک زنبور که عسل به زندگی مابخشید . . .   بله من یک ساله شدم  یک  جشن تولد اینو ثابت کرد با کلی مهمون ،کادو،خوراکی و یک پسر خوب که اون شب آروم بود هیچ کاری نداشت و مامانش کلی ذوق کرده بود  که انقدر پسر خوبی داره   و از همه مهتر این که اون پسر خوب برای اولین بار در عمر یک ساله اش ساعت 23 را هم دید   با یک کارت دعوت مهمونها خبر دار شدند بعد خونمون این شکلی شد ومن در تمام این مدت که خونمون اینطوری میشد هاج و واج بودم و به هیچی دست نزدم و فقط با یک بادکنک کوچولو بازی ...
18 بهمن 1390

سالی که گذشت

یک سال از اون روز پر خاطره و قشنگ گذشت، روزی که تا آخرین لحظه عمرم تک تک ثانیه هاشو  به یاد میسپارم ، روزی که یک فرشته کوچولو تو بغلم جای گرفت  واز اون روز دنیای من متفاوت شد... و من مادر شدم   واین طعم گوارای مادر بودن است که تا ابد با من خواهد ماند  سالی گذشت .....   عکس در ادامه مطلب         با اومدنت با خوابهات با خماریهات با خنده هات با آب بازیهات با بیخیالیهات با نشستنت با گرما با سرما با سینه خیز رفتنت     با ایستادنت با راه رفتنت وسالها خواهد گذشت......... ومن خواهم نوشت از آنچه...
6 بهمن 1390

شلنگ

اگر بروم تو اشپزخونه و ببینمش دیگه از دست هیچ کس کاری برنمیاد  باید به دستم برسد بله شلنگ رو میگم وفکر کنم به خاطر همین کارهام هستش که چند روزیه که تو اشپزخونه نمیبینمش (فکر کنم یکجایی قایش کردن) اما حالا باهش چکار دارم صدها بار  این طرفش رو میگیرم صدها بار هم اون طرفش رو  وگاهی هم  توش فوت میکنم ...
29 دی 1390

مسواک

نمیدونم علاقه ی من به مسواک از کی بوجود اومد قبل از اینکه برام مسواک بخرند ،قبل از اینکه حتی دندونهام در بیاد یا از اون موقعی که مامان قطره اهنمو میداد وبعدش با انگشتاش برام مسواک میزد و میگفت مسواک مسواک در هر صورت خیلی دوستش دارم تا جایی که جز یکی از اسباب بازیهام شده ...
29 دی 1390

مودم

یک وسیله ای که احتمالا در نزدیکی میز کامپیوتر هست هر خونه ای که میرم اسمشو به من میگن ومنتظر عکس العمل من هستند واین یعنی من هنوز مودم را نمیشناسم و نمیدونم جای دقیقش کجاست ...
29 دی 1390

اولین مطلب

سلام به پسر گلم مامانی واقیعت اینه که تا حالا دوست نداشتم خاطرات تو ومن را کسی دیگر بخواند اما امروز دل را زدم به دریا وخاطرات پسر گلم  را اینجا ثبت کنم تا برای همیشه در فضای مجازی باقی بمونن     ...
20 دی 1390

كمي قبلتر

 اين عكسم وبعدش اين عكسم به ترتيب در يك ماهنامه ويك روزنامه چاپ شدند البته موضوع براي خيلي وقته پيش هستش  من يادم رفته بود بگم پ.ن:جا دارد از خاله عزيزم براي چاپ عكسهام تشكر كنم   ...
20 دی 1390

بفرماييد سيب

مامانم ميگه هر كي روزي يك دونه سيب بخوره ديگه نيازي نيست بره دكتر يا به قول بابام: an  apple a day , keep the doctor away شما هم حتما اينكارو انجام بديد ...
20 دی 1390